جرمی ندارم بیش از این کز جانوفادارم ترا
ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا
زین جور بر جانم کنون، دست از جفاشستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارمترا
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگرجویم همی
در حال خود گویم همی، یادی بود کارمترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان رادرنگر
تیمار کار من بخور، کز جان خریدارمترا
هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاریمکن
آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارمترا
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانمزدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا
پرتیکان ...
ما را در سایت پرتیکان دنبال میکنید
برچسب: شعری از انوری,قطعه شعری از انوری,شعری زیبا از انوری, نویسنده: بازدید: 71