سیر یکروز طعنه زد بهپیاز که : تو مسکین چقدر بدبویی
گفت :از عیب خویش بیخبری زان ره از خلق عیب میجویی
گفتناز زشتروییدگران نشودباعث نکو رویی
توگمان میکنی که شاخ گلی به صف سرو و لاله میرویی
یا کههمبوی مشکتاتاری یاز ازهار باغ مینویی
خویشتنبی سبب بزرگمکن تو هم از ساکنان این کویی
ره ماگر کج است وناهموار توخود این ره چگونه می پویی
در خودآن به که نیکترنگری اول آن به که عیب خود گویی
ما زبونیم و شوخ جامه وپست توچرا شوخ تن نمی شویی پرتیکان ...ما را در سایت پرتیکان دنبال میکنید
برچسب: طعنه سیر به پیاز,شعر طعنه سیر به پیاز, نویسنده: بازدید: 317